به ابراهیم فکر می کنم که اسمش رو تا سطر آخر کتاب نمی دونستم ، به ابراهیم فکر می کنم که قبول نکرد بمونه اون بالا مستقل باشه و به جای کرایه و خرج و مخارج بشه مشاور صنم. ابراهیم که یه روز مسعود پشت ترک دوچرخه اش رو گرفته بود و برده بودش یه کافه ای و مستش کرده بود و بعد برده بودش به دوب . ابراهیم که به سمنو یا همون صنم بانو هیچی نتونست بگه جز: شب بخیر
Road to Hatta , U.A.E